هدیه آسمانی به نام آراد

آراد عزیزم مطمئنم بعدها که این وبلاگو بخونی از اینکه من مدت طولانی ننوشتم از من دلگیر خواهی شد....چه کنم دلبندم..جوابش رو در آینده به خودت خواهم داد...

الان جمعه 15 اردیبهشت91 هست تو تو تخت خودت خوابیدی هوا هم ابریه و یه جورایی اون حس شاعرانه وجودمو قلقلک میده که بیام و از احساساتم برات بنویسم...

از مهر یارسال رفتی مهد کودک و از همون اول خیلی خوب با مهدت و مربیت و دوستات کنار اومدی...ولی خوب زمان کمی اونجا هستی فقط تا 12 ...ولی از اون موقع  کلی شعر و بازی و کاردستی جدید یاد گرفتی...دیگه منم بابت قد و وزنت نگرانی ندارم یعنی دیگه بیخیال شدم و اوضاع قد و وزنت هم خوبه...خیالی نیست....سبز

خیلی خیلی مهربون شدی و با ابراز محبتات منو از عشق خودت لبریز میکنی...بعضی از حرفات هم به قدری با مزه هست که هر وقت یادم میافته کلی میخندم مثلا چند شب ییش که تو ماشین بودیم و آسمون رعد و برق میزذ تو خیلی جدی گفتی مامان چقدر آسمون قبض برق میزنه...وای من یکی داشتم میمردم از خندهخنده

یا یه روز دیگه که از مهدت مییرسدم تو خیلی جدی گفتی آخه قربونت برم چند دفعه بگم .....تعجب

شبها تو اتاق خودت و رو تختت میخوابی ولی کماکان قبل از خواب شیر میخوری...منم بعد از عید رفتم سرکار البته ییش همسر گرامی....

 

اینک عکس آراد و سفره هفت سین سال 91

 

این مدت هم  به اصفهان و یزد و شمال و همدان سفر رفتیم و تو تو همشون کلی خوش گذروندی

 

نوشته شده در جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط فرزانه نظرات () |

آراد چی داری به روزم میاری پسرناراحت

خسته شدم در حد تیم ملی...خیلی داری اذیتم میکنی پسرم

هفته پیش اونقدر اذیتم کردی که شب به حسین گفتم فقط برش دار و ببرش من دیگه طاقت ندارم .. فکر کنم منو اشتباهی گرفتی!! من کلفتت نیستم عزیزم ... مادرتم

آخه چرا اینقدر به من دستور میدی؟؟چرا اینقدر لجبازی میکنی؟؟یعنی همه بچه ها تو این سن اینطورین؟؟؟ خدا جونم یه صبر عظیمی به من عطا کن تا بتونم رفتاری صحیح در برابر آراد از خودم نشون بدم....

متاسفم که تو این پستم ازمهربونی و قربون صدقه خبری نیست چون از دستت ناراحتم و وقتی لج میکنی خیلی جلوی خودم رو میگیرم که رفتار خشنی از خودم در نکنم

.

.

.

.

.

.ببین اون متن بالا رو دوروز پیش نوشتم ولی نفرستادم تو وبلاگت یعنی دلم نیومد

ولی امروز و دیروز محشر بودی اونقدر خوب شده بودی که میخواستم درسته قورتت بدم

..از اول تیر ماه میری کلاس و خیلی هم دوست داری البته اولش نرفتی ولی بعد از نیم ساعت رفتی کلاس و خیلی هم دوست داشتی اون روز از زیر قرآن ردت کردم و تو هم قران رو بوسیدی ... البته فکر میکنی من پشت در کلاست منتظرت میشینم ..شرمنده که گولت میزنم و میام خونه و اون یه ساعت و نیم رو کلی خوش میگذرونم برای خودم تنهایی....قراره تاتر بازی کنید با دوستات و تو هم نقش خرس رو داری...

یه روز دیدم نشستی و داری با پیچ گوشتی پشت لپ تابو باز میکنی گفتم آراد داری چی کار میکنی؟؟؟؟ گفتی توش بازی نداره میخوام بازی بریزم توشتعجب

 

دریا هم رفتیم و تو بدون ترس خودت تنهایی میرفتی تو آب و با افتخار میگفتی شنا یاد گرفتم...

دیگه اینکه خودت دکمه های بلوزتو میبندی و خیلی برام جالب بود که تونستی این مهارت رو خیلی زود یاد بگیری ...اعداد انگلیسی رو کامل بلدی و خودت شماره تلفن میگیری ..

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط فرزانه نظرات () |

سلام من اومدم   یوهووووووووووووووووووووووو

خوبید خوشید؟؟؟ دچار یه نوع بیماری ضد وبلاگ شده بودم حساسیت داشتم و نمیتونستم بنویسم... ولی امروز که روز تولد آراد هست رو دیدم نمیتونم چیزی براش ننویسم.. الان جلوم نشسته و داره با خودش بازی میکنه و اومده پیشم میگه من برم سر کار  ...

الان دیگه از عشق و علاقه ام به تو نمیگم چون میدونم خودت میدونی چقدر دوستت دارم و هر روز بارها بهت میگم دوستت دارم عزیزم.. دیروز که داشتیم از سفر برمیگشتیم تو ماشین به حسین گفتم فردا تولد آراده و من اصلا نمیتونم زمانی که آراد تو زندگیم نبوده رو تصور کنم انگار تو از همون اول با من بودی ..و حالا در آغاز سومین سالگرد تولدت برایت بهترینها رو از خدای بزرگم آرزو میکنم ....

بزرگ مرد سه ساله من تولدت مبارک

میدونم تو از آن دسته مردهایی خواهی شد گرمای محبتت رو به همه اطرافیانت خواهی تاباند...ازت میخوام که خدا رو هیچ گاه فراموش نکنی و همانطور که هر روز بهت میگم از تمامی لحظات زندگیت لذت ببر و شاد باش...جرات داشته باش و به بهترین کسی که میتوانی تبدیل شو..

همین الان که اینو نوشتم آراد هم داره با خودش حرف میزنه و میگه احساس خوبی دارم

خوب عزیزکم تولدت بازم خیلی خیلی مبارک.. کادو هم برات دوچرخه میخریم

عکس هم زودی میزارم حداکثر تا 6 ماه دیگه چشمک

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط فرزانه نظرات () |

اینقدر میگن برف برف.. اینه؟؟؟؟

عکس عشقو.لانه من و عمو شاهد

یاد ایامی

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط فرزانه نظرات () |

Design By : nightSelect.com